أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

222

تجارب الأمم ( فارسى )

شاهى كسى جز او نيافته بودند . مردى به نام مه آذر گشنسب او را بزرگ كرده بود . در كشوردارى نكو بود و كارش چندان استوار كه كودك نمىنمود . جز آن كه در كار شهر براز كه در مرز روم بود ، بلغزيد . سخن از لغزش اردشير در كار شهربراز و آسان گرفتن كار او كه مايهء نابودى وى گرديد شهر براز سالار سپاهى بود كه خسرو به وى داده بود . خسرو و شيرويه همواره در كارهاى كشور به وى نامه مىنوشتند و از وى راى مىخواستند . ليك ، به هنگام پادشاه كردن اردشير ، بزرگان پارس از شهر براز راى نخواستند و مه آذر گشنسپ نيز به وى نامه‌اى ننوشت . اين بود كه بدخواه‌شان شد و سركشى كرد و به هر كارى دست گشود . به همين بهانه ، به تاج و تخت ايران آز بست و برترى جست . اردشير را كه كودكى بيش نبود به هيچ گرفت و كار تاج و تخت را با كسان در ميان نهاد . آن گاه ، با سپاه خويش به تيسپون روىآور شد . مه آذر گشنسپ به چاره‌جويى پرداخت . با روى شهر و دروازه‌هاى تيسپون را استوار ساخت . اردشير و بازماندگان و زنان دودمان شاهى را و آن چه را كه در گنجينهء اردشير از خواسته و انباشته‌ها و ساز جنگى و ستور بود به شهر تيسپون برد . از آن سو ، شهر براز در كنار تيسپون فرود آمد و شهر و مردم شهر را تنگ در ميان گرفت و به منجنيك بست . ليك بدان دست نيافت . سرانجام چون از گشودن تيسپون ناتوان ماند به نيرنگ روى آورد . نيو خسرو ، و اسپهبد نيمروزگان [ 1 ] را چندان بفريفت تا سرانجام دروازهء شهر را به روى وى گشودند و درون شد . پس سران را بگرفت و بكشت و خواسته‌شان را از آن خويش كرد و اردشير پور شيرويه را كه يك سال و شش ماه پادشاه بود ، بكشت . [ 143 ] آنگاه شهربراز بر تخت نشست شهر براز از دورهء شاهان نبود و خود را شاه خواند . چون بر تخت نشست ، به شكم روى دچار شد . كار بر او چندان سخت شد كه به آبخانه نتوانست رفت . پس تشتى خواست كه در برابر تخت وى نهادند و پرده‌اى كشيدند و وى در تشت بريد !

--> [ ( 1 ) ] جنوب